.

.

نخ داخل شمع از شمع پرسید:چرا وقتی من میسوزم تو اب میشی؟شمع جواب داد:مگه میشه کسی که تو قلبمه بسوزه و من اشک نریزم
عصر یک جمعه دلگیر
دلم گفت بگویم
وبنویسم که چرا عشق به سامان نرسیده است هنوز
وچرا اب به گلدان نرسیده است هنوز
وهنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است هنوز
ای یار بگو حافظ شیراز دلخسته ز شیراز بیاید
بنویسد که چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است هنوز
وچرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است هنوز

گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود زندگی عشق اسارت قهر آشتی همه بی معنا بود
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
روزی که مرا از تو جدا می کردند دستان دلم خدا،خدا مـی کردند
بر سبز ترین درخت یادت آنــــروز پیراهنی از رنگ عـــزا می کردند
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا
تو به اندازه یک پروانه ... زیبایی !

گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم. آرامگاه خستگیم، سر پناه بی کسیم بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجای دنیای تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی! چه بسیار بلاها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم. و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی